کراماتـــى بزرگ از سالکانـــى کم نظیر
درهم برهم
اینجا همه چیز در همه!!!

سیری به عالم دهر

امیر محمد باقر حسنى مشهور به داماد، یکى از رسایل غریب او رساله اى به نام (الخلیعة) است که دلالت بر تألّه سریرت و تقّدس سیرتش دارد، و صورت آن این است که :

روز جمعه اى که مصادف بود با شانزدهم شعبان المکرم، سال یک هزار و بیست و سه هجرى، در خلوت به سر مى بردم و به ذکر خدایم مشغول بودم. او را با نام غنى اش مى خواندم و مرتب تکرار مى کردم. یا غنى! یا مغنى! در حالى که از هر چیزى، جز تو غل در حریم سرّش و انماى در شعاع نورش غافل مى شدم. خاطفه اى قدسى بر من ظاهر شد و مرا به سوى خود جذب نمود؛ پس، از شبکه حسّ جدا گشته، بند حباله طبیعت را از هم گسستم و با بال روح در میان ملکوت حقیقت، پر کشیدم. گویى لباس بدن را از خود به در آورم ... اقلیم زمان را در هم پیچاندم و به آخرش رسیدم .

و به عالم دهر رسیدم. در این هنگام در شهود بودم و جماجم امم نظام جملى، از ابداعیات و تکوینات و الهیات و طبیعات و قدسیات و هیولانیات و دهریات و الزمنیات و اقوام کفر و ایمان و ارهاط جاهلیت و اسلام از غابرین و غابرات، و سالفین و سالفات و عاقبین و عاقبات، در آزال و آباد، و بالجمله، آحاد مجامع امکان و دارات عوالم امکان با قض و قضیض و صغیر و کبیرش و... حاضر بود. همه با زبان فقر، او را مى خواندند و فریاد مى کشیدند و او را مى خواندند که: یا غنى! یا مغنى!... پس نزدیک شدم و چیزى نمانده بود که از شدت وحشت و خوف، جوهر ذات عاقله را فراموش کنم و از چشم نفس مجردم غایب شوم و از ارض هستى هجرت نموده، از صقع وجود، خارج گردم که ناگهان از آن حال بیرون آمدم و به وادى دگرگونیها و جایگاه زیان و بقعه زور و قریه غرور بازگشتم.

 

مـرغ بـاغ ملکوتــم نیم از عالــم خــــاک         چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

خوش از آن روز که پرواز کنم تا بردوست         به هوای سر و کویش پر و بالی بزنـم

 

 

 

پدید آمدن چشمه آب با کرامات آیت الله حاج سید عبدالهادى شیرازى

حضرت آیت الله العظمى حاج سید عبدالهادى شیرازى که از مراجع بزرگ شیعه و عارفى وارسته و سالکى ریاضت کشیده بود، کرامتى عجیب دارد که مرحوم آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدى معروف به فقیه خراسانى نقل کرده است. او مى گوید:

با گروهى از علما در معیت آیت الله شیرازى از نجف به سوى کربلا مى رفتیم، در میان راه به شدّت تشنه شدیم به صورتى که راه رفتن برایمان بسیار مشکل شد. آن مرد الهى و دارنده دم عیسوى فرمود: بیایید پشت این تپه تا به شما آب بدهم. همه ما به پشت تپه رفتیم و دیدیم چشمه آبى فوران مى کند، همه آب خوردیم و تجدید وضو کردیم و لُنگ های خود را خیس کرده به روى سر انداختیم و پس از رفع خستگى به راه افتادیم، ولى من ناگهان متوجه شدم که در مسیر نجف به کربلا آب نبوده، لذا به پشت تپه برگشتم و دیدم چشمه آبى وجود ندارد. شیخ مى گوید: لنگ خیس روى سر من بود ولى از چشمه آب خبرى نبود! این است معناى طى الخلق.

 

 

نتیجه کار برای رضای خدا

یکى از علماء، علامه مجلسى (رحمة الله علیه) را در عالم رویا مشاهده نمود: در مراتب عالیه و دستگاه مرتب و منظمى. از وى پرسید بر شما چه گذشت؟ مجلسى، علیه الرحمه، مى فرماید: سوال کردند چه هدیه و تحفه اى براى ما آورده اى؟ عرض کردم: بحارالانوار، جوابى براى آن داده نشد. آنان گفتند: پیش ما چیزى دارى و آن سیـبى است که به آن بچه یهودى دادى براى رضاى ما. آن کس که خواب دیده بود، گمان کرد که بحار را رد کردند لکن اشتباه نموده بود؛ زیرا بحارالانوار مسکوت عنه واقع شد؛ یعنى، بحارالانوار چون علم است محل ظهورش در برزخ نیست و همان سیب، صورت ملکى اش که التذاذ طفل بوده، در برزخ ظهور کرده است.

 

 

طى اللسان عارف وارسته شیخ نخودکى

          نخودک نام قریه اى است نزدیک مشهد مقدس. عالم بزرگ و عارف وارسته حاج شیخ حسن على نخودکى در این قریه اقامت داشت، وى هر شب به حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) مشرف مى شده و دوباره به روستاى نخودک برمى گشته است. او در این رفت و برگشت که نزدیک به هشت فرسنگ مى شده، یک ختم قرآن مى خوانده است ! یعنى پانزده جزء آن را هنگام رفتن و پانزده جزء دیگر را هنگام بازگشت قرائت مى کرده است . اما چگونه و به چه کیفیت؟ مگر ممکن است انسان در چنین مسیرى با پاى پیاده آن هم هر شب یک ختم قرآن بخواند؟ آرى، او این قدرت را داشته است چون به مقام طى اللسانى رسیده بود و این همان مقامى است که براى حبیب بن مظاهر هم حاصل شده بود، آن انسان کم نظیر و عارف مخلص که حضرت حسین (ع) کنار بدن قطعه قطعه اش خطاب به دشمن گفت: کسى را به شهادت رساندید که هر شب یک ختم قرآن مى نمود!

 

 

عیادت ملک الموت از آیت اللّه‏ خوانسارى

مرحوم آیت اللّه‏ العظمى سید احمد خوانسارى، روزهاى آخر عمرش در اتاق افتاده بود. خانواده‏اش تعریف مى‏کنند که ناگهان صداى حرف زدن از درون اتاق آمد، ما در را باز کردیم تا ببینیم چه کسى به اتاق ایشان رفته است. وقتى وارد شدیم، کسى به غیر از ایشان در اتاق نبود. عرض کردیم: آقا! کسى آمده بود که با او حرف مى‏زدید؟ فرمود: بله. گفتیم: چه کسى؟ ایشان خیلى راحت فرمود: ملک الموت. از او پرسیدم که آیا آمده‏اى تا مرا ببرى؟ گفت: نه، آمده‏ام براى عیادت؛ ولى هفته دیگر، در همین ساعت مى‏آیم و تو را مى‏برم.

 

 

توسل برای حل مسئله علمی!

استاد امجد از قول علامه طباطبائی نقل می کنند: «به خط خودِ مرحوم ملاصدرا دیدم که نوشته بود: مسأله اتحاد عاقل و معقول را حضرت فاطمه معصومه علیها السلام برای من حل فرمودند.» مرحوم شیخ عباس قمی نیز در حاشیه اسفار (فصل اتحاد عاقل و معقول)، به خط استادش، مرحوم حاج محمد قمی، مشاهده کرد که او نیز از زبان مرحوم صدرا نوشته بود: «هنگام پیش نویس این بحث، در روستای کهک قم بودم و برای یاری جستن از دختر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام، رهسپار قم شدم و روز جمعه ای بود که این مسأله با عنایت خداوند [و حضرت معصومه علیها السلام] برایم حل شد.»

 

 

عنایتی به آیت اله حاج سید احمد خوانساری

مرحوم آیت الله العظمى حاج سید احمد خوانسارى مرجعى بزرگ و عالمى ژرف اندیش بود، وى در وادى سیر و سلوک و عرفان گام هاى بلندى برداشته بود، آیت الله حاج شیخ مرتضى حائرى فرزند بزرگوار مؤسس حوزه علمیه قم این داستان را که خود از زبان مرحوم آیت الله خوانسارى شنیده بود نقل فرمود که:

من پدر سالخورده اى داشتم، در زمانى که سفرها با مرکب هاى حیوانى انجام مى گرفت او را براى زیارت حضرت رضا (ع) به مشهد مى بردم، رسم کاروان این بود که در منزل آخر استحمام مى کرد و براى ورود به مشهد آماده مى شد، من در استحمام به پدرم کمک دادم و لباس هاى او را هم خود شستم، هنگام شب چون بسیار خسته بودم با همان خستگى به خواب سنگینى فرو رفتم، کاروان بدون توجه به من همان وقت شب حرکت کرد و پدر سالخورده ام را نیز با خود برد، نزدیک طلوع آفتاب از خواب بیدار شدم، چیزى به قضا شدن نماز نمانده بود، به سرعت تیمم کردم و نماز خواندم، پس از نماز همه وجودم را در تنهایى بیابان ترس گرفت، فکر پدرم که اکنون با کاروان رفته و چه کسى از او مواظبت مى کند و چه کسى در پیاده و سوار شدن و وضو گرفتن به او یارى مى دهد مرا آزار مى داد.

در این فکر بودم که به ذهنم آمد آقا و مولاى خود حضرت حجة بن الحسن را بخوانم. بلافاصله گفتم: یا اباصالح المهدى ادرکنى. تا این استغاثه را نمودم، ناگهان در برابر دیدگانم سرور مهربانم را دیدم که فرمود: این راه را در پیش بگیر و برو. عظمت او به من مهلت نداد تا با جنابش سخن بگویم، همان راهى را که فرموده بودند طى کردم، چند دقیقه اى بیشتر نرفته بودم که منظره اى بهت انگیز پیدا شد، قهوه خانه اى با باغى زیبا و درختانى شاداب و حوض آب و فواره اى روح انگیز، پیاده شده و زیر درختان نشستم، برایم چایى آوردند، طعمش با چایى هاى دیگر تفاوت داشت، دو سه لیوان چایى خوردم که ناگهان متوجه شدم پول ندارم. به کسى که چایى آورده بود گفتم: آقا من پول ندارم. گفت: کسى از تو پول نمى خواهد، این چایى براى تو خلق شده است!

وقتى خستگى ام برطرف شد از جاى برخاستم و به راه افتادم، چند دقیقه اى بیش راه نرفته بودم که دیدم به قافله رسیدم. قافله اى که از اول شب تا صبح راه رفته و اکنون قصد دارند اطراق کنند، سراغ پدر رفتم دیدم منتظر است پیاده اش کنم. از من پرسید کجا بودى؟ گفتم: عقب ماندم، خوابم برد، سپس او را پیاده کرده و مشغول خدمت او شدم.

آرى، امام زمان (ع) مى تواند با یک اشاره آن قهوه خانه را با آن امکانات خلق کند و با یک اشاره مرحوم آیت الله خوانسارى را طىّ الارض دهد و با یک چشم به هم زدن وى را به قافله برساند.

 

 

کرامتى از متأله سبزوارى به زبان استاد علامه ذوالفنون شعرانى

حضرت آقاى شعرانى حکایت فرمود که حاج شیخ عبدالنبى نورى در جلسه درسى براى ما نقل کرده است که گفت: من در ایام طلبگى از نور مازندران براى تحصیل به تهران آمدم، و در مدرسه سپهسالار قدیم حجره اى گرفتم و به درس و بحث اشتغال داشتم، قضا را رساله اى در کیمیاگرى به دستم آمد، و من شب ها پس از به خواب رفتن طلاب مدرسه پوشیده و پنهان از آنان، در پشت بام مدرسه مطابق دستور آن رساله عمل مى کردم، لذا هیچ کس از کار من آگاه نبود؛ همین سان بدان کار در شب ها اشتغال داشتم تا فصل بهار فرا رسید و تنى چند از طایفه ما از نور براى تشرف به ارض اقدس رضوى به تهران وارد شدند و در مدرسه سپهسالار قدیم به دیدار من آمدند و گفتند:

ما مى خواهیم به زیارت تربت امام هشتم تشرف حاصل کنیم، اگر مایلید مهمان ما بوده باشید و در این سفر با شما باشیم؛ ما هم از ایشان تقدیر کردیم و دعوتشان را اجابت نمودیم. و آن اوان زمان شهرت و بحبوحه اوج آوازه متأله سبزوارى و حوزه درس او در سبزوار بود، و سبزوار آن زمان نیز روز منزل و شب منزل کاروانیان بود که در آن جا بارگیرى مى کردند و اتراق مى نمودند؛ پس از آن که کاروان ما در آن جا بارگیرى کردند به همراهان گفتم: من به شهر مى روم و تا بعد از ساعتى بر مى گردم؛ پرسیدند: در شهر چه کار دارید و براى چه مى روید؟ گفتم: عالمى بزرگوار در سبزوار تشریف دارد به زیارت ایشــان مى روم .

گفتند: سفر ما سفر زیارتى است چه بسیار خوب که ما هم به حضور این عالم روحانى تشرف حاصل کنیم، چند نفر برخاستند و با من به راه افتادند تا به حضور جناب حاجى تشرف یافتیم، و پس از برهه اى رخصت طلبیدیم و برخاستیم؛ حاجى به من اشاره کرد و گفت: آقا شما باشید که من یکی دو جمله با شما حرف دارم، سپس رو به من کرد و فرمود: آقا مشغول درس و بحث و تحصیلت باش، آن کار شبانه ات را رها کن و از آن دست بردار که به جایى نمى رسى و نتیجه اى جز اتلاف وقت ندارد.

 

 

تکلّم با ارواح مستکبران

آیة اللّه حاج سیّد جمالدّین گلپایگانى (ره) فرمود: روزى براى زیارت اهل قبور به وادى السّلام در نجف اشرف رفته بودم و چون هوا بسیار گرم بود زیر سقفى که بر سر دیوار روى قبرى زده بودند نشستم. عمّامه را برداشته و عبا را کنار زدم که قدرى استراحت نموده و برگردم. در اینحال دیدم جماعتى از مردگان با لباسهاى پاره و مندرس در وضعى بسیار کثیف به سوى من آمدند و از من طلب شفاعت مى کردند؛ که وضع ما بد است، تو از خدا بخواه که ما را عفو کند. من به ایشان پرخاش کرده و گفتم: هر چه در دنیا به شما گفتند گوش نکردید و حالا که کار از کار گذشته طلب عفو مى کنید. بروید اى مستکبران! ایشان فرمودند: این مردگان شیوخى بودند از عرب که در دنیا مستکبرانه زندگى مى نمودند و قبورشان در اطراف همان قبرى بود که من بر روى آن نشسته بودم.

 

 

ناله اى از یک جنازه

مرحوم محدّث قمى صاحب تاءلیفات نافعه مانند: سفینة البحار که در ورع و تقوى و صدق ایشان بین قاطبه اهل علم ایرادى نبوده است، افراد موثّقى از خود او بدون واسطه نقل کردند که او مى گفت: روزى در وادى السّلام نجف براى زیارت اهل قبور و ارواح مؤ منین رفته بودم. در این میان از ناحیه دور ناگهان صداى شترى که مى خواهند او را داغ کنند بلند شد و صیحه مى کشید و ناله مى کرد. بطورى که گویـى تمام زمین وادى السّلام از صداى نعره او متزلزل و مرتعش بود. من با سرعت براى استخلاص آن شتر به آن سمت رفتم. چون نزدیک شدم دیدم شتر نیست بلکه جنازه اى را براى دفن آورده اند و این نعره از این جنازه بلند است و آن افرادى که متصدّى دفن او بودند ابداً اطّلاعى نداشته و با کمال خونسردى و آرامش مشغول کار خود بودند. مسلّماً این جنازه متعلّق به مرد ظالمى بوده که در اوّلین وهله از ارتحال به چنین عقوبتى دچار شده است. یعنى قبل از دفن و عذاب قبر از دیدن صور برزخیّه وحشتناک گردیده و فریاد برآورده است.

 

 

کرامت مولای متقیان علی (ع)

سلالة السّادات آقا سیّد محمّدعلى نقل کرد: سفرى به عنوان زیارت به نجف اشرف رفتم و مبلغى پول که با خود برداشته بودم تمام شد و هیچ وسیله ای نداشتم. حتّى شخص آشنایى نبود که از او پولى بعنوان قرض بگیرم. مناعت طبع هم مانع بود که به یکى از علماء اظهار کنم. شب به حرم رفتم و حاجت خود را خدمت حضرت مولا على بن ابیطالب(ع) به عرض رساندم و به آقا گفتم: اگر حاجتم روا نشد هر طور شده مقدارى از طلاهاى تو را برداشته و به مصرف مى رسانم! سپس به منزل برگشتم و شب را گرسنه گذراندم. صبح دیدم کسى مرا صدا مى کند. گفت: من ملاّ رحمت اللّه، خادم شیخ انصارى مى باشم و او تو را مى خواهد و فرموده است در این کاروانسرا و در این اتاق تو را پیدا کنم. با او به خدمت شیخ رفتم. آن بزرگوار کیسه اى به من داد و فرمود: اینها سى تومان ایرانى است که جدّت براى مخارج به تو داده است. من کیسه را برداشتم. چون چند قدمى از او دور شدم صدایم زد و آهسته فرمود: دیگر کارى به طلاهاى ضریح حضرت نداشته باش و به آنها دست نزن! از این مطلب بسیار متعجّب شدم. زیرا این قضیّه فقط از خاطرم گذشته بود و اصلاً قصد انجام چنین کارى را نداشتم از شدّت ناراحتى آن معضلى که برایم پیش آمده بود این مطلب را به مولا گفتم.

 

 

جنازه حاکم ستمگر

آیة اللّه حاج میرزا جواد آقاى انصارى همدانى (اعلى اللّه تعالى مقامه الشریف) نقل مى فرمود: من در یکى از خیابانهاى همدان عبور مى کردم. دیدم جنازه اى را عدّه اى بر دوش گرفته و به سوى قبرستان مى برند. ولى از جنبه ملکوتیّه او را به سمت یک تاریکى مبهم و عمیقى مى بردند و روح مثالى این مرد متوفّى در بالاى جنازه مى رفت و پیوسته مى خواست فریاد کند که: اى خدا! مرا نجات بده. مرا اینجا نبرید! ولى بر زبانش نام خدا جارى نمى شد.آن وقت رو کرد به مردم و مى گفت: اى مردم! مرا نجات دهید. نگذارید مرا ببرند! ولى صدایش به گوش کسى نمى رسید. من صاحب جنازه را شناختم. او اهل همدان بود و حاکم ستمگر و ظالمى بود.

 

 

آثار ملکوتى اذان و اقامه

آیة اللّه آقا شیخ جواد انصارى همدانى (ره) مى فرمودند: روزى وارد مسجد شدم. دیدم پیرمردى عامى و عادّى مشغول خواندن نماز است و دو صف از ملائکه، در پشت سر او صف بسته و به او اقتدا نموده اند و این پیرمرد، خود ابداً از این صفوف فرشتگان اطّلاعى نداشت. من مى دانستم که این پیرمرد براى نماز خود اذان و اقامه گفته است؛ چون در روایت داریم: کسى که در نمازهاى واجب یومیّه خود، اذان و اقامه هر نمازى را بگوید دو صف از ملائکه و اگر یکى از آنها را بگوید یک صف از ملائکه به او اقتدا مى کنند که در ازاى آن فیمابین مشرق و مغرب عالم است. آرى! این از آثار ملکوتى اذان و اقامه است. اگر چه اذان گویان و اقامه گویان خود مطّلع نباشند.

 

 

تاثیر معنوی ملاحسینقلی همدانی

عبد فرّار از اراذل و اوباش نجف اشرف بود که مردم او را در ظاهر، احترام می‌کردند تا از آزار و اذیت او در امان بمانند. این فرد شرور اگر میل به چیزی پیدا می‌کرد یا دوستدار مالی می‌شد، کسی نمی‌توانست او را از دست‌یابی به خواسته‌اش باز دارد. مردم نجف از دست او در آزار بودند.

در یکی از شبها که آخوند ملاحسینقلی همدانی از زیارت حضرت امیر ـ علیه السلام ـ باز می‌گشت، عبد فرّار در مسیر راه او ایستاده بود. عارف همدانی بدون هیچ توجهی از کنار او گذشت. این بی‌توجهی آخوند بر عبد فرّار سخت گران آمد. از جای خود حرکت کرد تا این شیخ پیر را تنبیه کند. دوید و راه را بر او سد کرد و با لحنی بی‌ادبانه گفت: هی! آشیخ! چرا به من سلام نکردی؟! عارف همدانی ایستاد و گفت: مگر تو کیستی که من باید حتماً به تو سلام می‌کردم؟ گفت: من عبد فرّارم. آخوند ملاحسینقلی به او گفت: عبد فرّار! افررتَ من اللهِ ام من رسولهِ؟ تو از خدا فرار کرده‌ای یا از رسول خدا؟ و سپس راهش را گرفت و رفت. فردا صبح، آخوند ملا حسینقلی همدانی درس حوزه را تمام کرده، رو به شاگردان نمود و گفت: ‌امروز یکی از بندگان خدا فوت کرده هر کس مایل باشد [بیاید تا] به تشییع جنازه‌ی او برویم.

عده‌ای از شاگردان آخوند به همراه ایشان برای تشییع حرکت کردند. ولی با کمال تعجب دیدند آخوند به خانه عبد فرار رفت. آری او از دنیا رفته بود. عجبا! این همان یاغی معروف است که آخوند از او به عنوان بنده‌ی خدا یاد کرد و در تشییع جنازه او حاضر شد؟! به هر حال تشییع جنازه‌ی تمام شد. یکی از شاگردان آخوند به نزد همسر عبد فرار رفته و از او سؤال کرد: چطور شد که او فوت کرد؟ همسرش گفت: نمی‌دانم چه ‌شد؟ او هر شب دیروقت با حال غیرعادی و از خود بی‌خود به منزل می‌آمد، ولی دیشب حدود یک ساعت بعد از اذان مغرب و عشا به منزل آمد و در فکر فرو رفته بود و تا صبح نخوابید و در حیاط قدم می‌زند و با خود تکرار می‌کرد: عبد فرار تو از خدا فرار کرده‌ای یا از رسول خدا؟! و سحر نیز جان سپرد.

عده‌ای از شاگردان آخوند فهمیدند این جمله را آخوند ملاحسینقلی همدانی به او گفته است. چون از او سؤال کردند، ایشان فرمودند: «من می‌خواستم او را آدم کنم و این کار را نیز کردم، ولی نتوانستم او را در این دنیا نگه دارم.»

علامه طباطبایی که از شاگردان باواسطه آخوند است و در عظمت تاثیر درس ایشان از مرحوم سید علی قاضی طباطبایی نقل میکند: در ایام تشرفم به نجف اشرف روزی فردی را دیدم که کنترل کافی بر خویش نداشت از یکی پرسیدم که ایا این فرد اختلال فکری و حواس دارد گفت خیر او هم اکنون از جلسه درس آخوند ملاحسینقلی همدانی برخاسته است و این از خود بی خودی که در او مشاهده می شود تاثیر درس آخوند میباشد.

 

قطره ای از دریای کلام ملاحسینقلی همدانی:

پس از ترک گناه به مجاهده بپردازید و با تمام کوشش از لحظه ای که سر از بستر برمیداری تا لحظه ای که به خواب میروی مراقبت داشته باش و پیوسته متوجه عظمت حق و حقارت خویش باش.

 

 

گریه ملائکه!

صدیق محترم حجة الاسلام حاج سید محمد کاظم بهشتى نقل کرد: در یکى از دهه هاى دوّم ماه محرّم پدرم مرحوم حجة الاسلام حاج سیّد احمد بهشتى تویسرکانى در مسجد دروازه شهر تویسرکان براى منبر دعوت مى شود. در یکى از شبها وقتى وارد مسجد مى شود مشاهده مى کند هیچ کس در مسجد حضور ندارد حتى آن شخصى که مسئول روشن کردن سماور و چاى دادن به مردم است نیز نیامده. با خود مى گوید: چه کنم؟ اگر بخواهم سخنرانى کنم و روضه بخوانم کسى در مسجد نیست که شنونده باشد و اگر بخواهم سخنرانى نکنم که خلاف وعده عمل کرده ام. خلاصه بعد از زمانى صبر و تاءمل تصمیم مى گیرد منبر برود. شروع به صحبت مى کند و مانند روال همیشگى ابتدا چند حدیث و روایت اخلاقى و شرح و تفسیر آنها و در انتهاى منبر روضه و توسّل به اهل بیت (ع). عادت آن مرحوم این بود که همیشه موقع روضه خواندن همراه با گریه هاى مردم خود نیز با صداى بلند مى گریست. آن بار نیز طبق عادت روضه را با گریه و زارى شروع نمود. در اثناء روضه متوجّه صداهاى گریه و ناله شد. با اینکه هیچ احدى در پاى منبر حاضر نبود. اواخر ذکر دو نفر که مشغول عبور از کنار مسجد بودند با شنیدن صداى حزین سیّد احمد آقا و نیز صداى گریه ها وارد مسجد مى شوند. امّا با چشم خود متوجه مى شوند غیر از روحانى روضه خوان کسى دیگر در مسجد نیست. منبر آقاى بهشتى به پایان مى رسد، همین که آقا به قصد خروج نزدیک آن دو نفر مى شود ضمن سلام مى پرسند: آقا ما صداى گریه و زارى در هنگام روضه شما شنیدیم امّا وقتى داخل شدیم کسى را ندیدم. به نظر شما صدا از کجا و چه کسانى بوده؟ مرحوم آقاى بهشتى پس از اندکى تأ مّل و مکث مى گویند: شاید گریه ملائکه بوده!

 

 

اجابت دعاى مادر

آیة اللّه حسینى تهرانى در کتاب معادشناسى از قول یکى از اقوام که از اهل علم سامرّاء بوده و مدّتى نیز در کاظمین ساکن بوده و اکنون در تهران مقیم است نقل مى کند: هنگامى که در سامرّا بودم مبتلا به مرض حصبه شدم. بیماریم شدید شد و هر چه اطبّاء آنجا مداوا نمودند مفید واقع نشد. مادرم و برادرانم مرا از سامرّاء به کاظمین براى معالجه آوردند و در آن شهر نزدیک صحن مطهّر یک اطاق در مسافرخانه اى تهیّه کردیم. آنجا نیر معالجات مؤ ثر واقع نشد و من بى حال در بستر افتاده بودم. طبیبى از بغداد به کاظمین آوردند ولى معالجه وى نیز سودى نبخشید. تا آنجا که دیدم حضرت عزرائیل وارد شد با لباس سفید و چهره اى بسیار زیبا و خوشرو و بعد از آن پنج تن آل عبا: حضرت رسول اکرم (ص) و حضرت امیرالمؤ منین (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) و حضرت امام حسن (ع) و حضرت امام حسین (ع) به ترتیب وارد شدند و همه نشستند و به من تسکین دادند و من مشغول صحبت کردن با آنها شدم و آنها نیز با هم مشغول گفتگو بودند. در این حال که من بصورت ظاهراً بیهوش افتاده بودم�..


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








تاریخ: پنج شنبه 4 اسفند 1390برچسب:عالم برزخ/آخرت/برزخ,
ارسال توسط مرتضی عباسی